بسم الله الرحمن الرحیم
فرقه ی خَطـّابیه از فِرَق غالی ( غلو کننده ) شیعه (بخش سوم و پایانی)
«یاسر اسماعیلی»

... عبدالقاهر بغدادی می گوید : خطابیان، امامان از فرزندان علی را خدا می دانند . ابوالخطاب ابتدا امامان را پیامبر دانست و بعد آنان را به حّد خدایی رسانید و فرزندان حسن و حسین را پسران و دوستان خدا نامید . پس از نفرین و رانده شدن وی از نزد حضرت صادق (علیه السلام)، خود مدعی خدایی شد و پیروان وی هم می گفتند جعفر خداست ولی ابوالخطاب در خدایی از وی و علی بن ابی طالب(علیه السلام)  برتر است.(81)

وی در کناسه کوفه مقر و خرگاهی بزد و در آنجا یارانش را به پرستش جعفر خواند و در نهایت در همانجا کشته و بر دار شد. علمای علم فرق خطابیه را در زمره اسماعیلیه شمرده اند؛ مثلاً نوبختی آورده است که دسته ای از اسماعیلیه هستند که پیرو ابوالخطاب بوده و همۀ کارهای حرام را روا دانسته و مردمان را به پیامبری ابوالخطاب می خوانند.(82)

این دسته گویند که ابوالخطاب پیامبر است و او را جعفربن محمد (علیهماالسلام)  فرستاده و پس از واقعۀ کشته شدن وی و اصحابش، به آسمان رفته و از فرشتگان گشت. پیروان وی پس از او به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر و هواخواهی او روی آوردند. آنان گفتند روح جعفر بن محمد (علیهماالسلام) در ابوالخطاب حلول کرده و پس از غیبت وی در محمد بن اسماعیل بن جعفر جایگزین گشت و امامت در فرزندان محمد بن اسماعیل باقی ماند لذا در طایفۀ اصلی خطابیه عقاید اسماعیلیه جاری گشت .(83)

آنان در مورد آیه شریفۀ:

« اما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر فاردت ان اعیبها »

می گویند که :

« سفینه، ابوالخطاب است و مساکین، اصحاب او و کسی که قصد تصرف کشتی را داشت عیسی بن موسی عباسی قاتل ابوالخطاب است.» خود ابوالخطاب پس از شنیدن لعن امام نسبت به او می گفت: او در ظاهر ما را لعن کرد ولی در واقع، مرادش ابوالخطاب قتادة بن دعامه بصری، فقیه بصری بود که نزد باقرین (علیهما السلام) رفت و آمد داشت؛ ولی امام در پاسخ به این تشکیک وی فرمود : مُرادم محمد بن مقلاص بن ابی زینب اجدع براد مولی بنی اسد است که خدا او، یارانش و هر کس را که در این لعن شک کند لعنت نماید و نیز هر کس را که بگوید من غیر ایشان را نظر داشتم و هر کس را که بر او توقف نماید.(84) آنان گفتند در هر عصر و زمانی دو پیامبر لازم است که نباید زمین از آنها خالی باشد : یکی ناطق و دیگری صامت؛ پیامبر ناطق، محمد (صلی الله علیه و آله) و پیامبر صامت علی (علیه السلام) بود و آیه « ثمّ ارسلنا رسلنا تتراً » را تأویل بردند و سپس برخی از این عقیده باز گشته و محمد و علی را خدای تجسّم یافته شمردند .(85)

آنان ابوالخطاب را ابتدا امام صامت و خاموش وسپس امام ناطق دانستند(86) اینان کارهای حرام و ناشایستی مثل دزدی، زنا،شرب خمر و کام جویی از یکدیگر را حلال دانسته و زکات، نماز، روزه و حج را ترک می کنند. همچنین گویند اگر کسی، از دوستی بخواهد بر دشمن وی به دروغ گواهی دهد ، آن دوست باید به سود وی گواهی و شهادت دروغ بدهد.(87)

این دسته هم واجبات ومحّرمات را به نام مردانی نامیده اند و خواست خدا از آن واجبات و محرّمات را آن کسان دانستند یعنی واجبات، کنایه از مردانی است که باید ولایت آنان را پذیرفت و محّرمات، کنایه از مردانی است که باید ولایت آنان را ردّ کرد. مخالفت ائمه با این افکار در طّی روایات گذشته بیان شد. (88)

آنان آیه « یرید الله أن یخفف عنکم » را تأویل به اباحی گری برده و گفتند  که خدا به دست ابوالخطاب از گناهان ما کاسته و زنجیرهای گران و بارهای سنگین نمازو روزه و حج را از ما برداشته است. پس هر کس که پیامبر و امام را بشناسد هر کار می خواهد بکند.(89) این افکار به طور جّد با مخالفت امام صادق (علیه السلام) مواجه شد .

پس از ابوالخطاب انشعاباتی در این فرقه حاصل شد وعدّه ای در رأس هر انشعاب قرارگرفتنند . گروهی تابع بزیع بن موسی شده و جعفربن محمد را خدا می دانستند که به صورت امام صادق (علیه السلام) جلوه گرشده است. آنان وی را مثل ابوالخطاب پیامبر الهی و شریک وی در نبوت شمرده ولی با طرح این ادعّا خطابیان اصلی از وی برائت جستند و بین دو گروه تفرقه افتاد، هرچند بزیع خود به پیامبری ابوالخطاب ، شهادت می داد.(90)

آنان الهامات قلبی را وحی شمرده و پنداشتند به هر مؤمنی وحی می شود و آیه « و ما کان لنفس أن تموت الّا باذن الله » را به « بوحی من الله » تأویل برده و به « اوحی ربّک الی النحل » و « اذ اوحیت الی الحواریین » تمسک کرده و خود را حواریون خوانده و نیز گفتند اگر به زنبور عسل وحی می شود، ما سزوار تراز او هستیم . آنان پنداشتند که برخی آنان از جبرئیل ، میکائیل و محمد (صلوات الله علیهم) برترند و این که آنان نمی میرند و با مرگ خود و یا با رسیدن به نهایت عبادت به ملکوت می روند و مدعی شدند که اموات و بالا روندگان خود را در هر صبح و شام در آسمان می بینند.(91)

 

طایفۀ دیگر معّمریه و پیروان معمر هستند و او را امام بعد ابوالخطاب شمردند که روح الهی امامان و ابوالخطاب در وی حلول کرده است. آنان وی را همچون ابوالخطاب می پرستید ند و قائل به جاودانگی دنیا وتناسخ ارواح شدند و این که با بدن خود به ملکوت رفته ولی با اجساد شبیه خود در مردم می مانند .آنان بهشت را چیزهایی دانستند از جنس خوبی، آسایش و تندرستی دنیوی و دوزخ را بدی ها ،سختی و رنج دنیا. آنان اباحی گری داشتند .

إبن بیان که برای معمر تبلیغ می کرد، می گفت که او خداست و برای وی نماز و روزه به جای می آورد و همه محّرمات را حلال کرد و گفت خداوند همه چیز را برای مردم آفریده و نمی شود چیزی حرام باشد لذا زنا، دزدی، شراب، ربا، گوشت خوک، شرب خون، ازدواج با محارم و مردان را حلال کرد و غسل جنابت را از یارانش برداشت و گفت چرا باید برای یک نطفه که از آن خلق شده ایم غسل کنیم و همه محّرمات و حلال های قرآن را نام مردان و کنایه از قبول یا طرد ولایت آنان می شمرد.(92)

ابی خلف اشعری آورده است که چون گروهی با آنان مخالفت کرده و از لعن و بیزاری جعفر و ابوالخطاب که فرشته شده اند نسبت به معمر و بزیع خبر دادند، پیروان آن دو گفتند که آنان  را که آن ها نفرین کردند دو شیطان در قالب فرشتگان جعفر و ابوالخطاب بودند؛ معمر نیز خدای زمین ولی مطیع خدای آسمان است و قدر و فضیلت وی را می شناسد.

آنان در پاسخ مخالفان شیعۀ خود که می گفتند: محمد، خود، عبدالله است و الله، خدای جهانیان و خدای آسمان و زمین است، گفتند که ابتدا نور خدا در عبدالمطلب بود، سپس در ابوطالب حلول کرد و بعد در محمد (صلی الله علیه و آله) وعلی (علیه السلام) ولذا همۀ آنان خدا بودند. مخالفین شیعه گفتند که این سخنان باطل است و خود پیامبر ، ابوطالب رابه اسلام و ایمان دعوت کرد و او قبول نکرد و پیامبر گفت .« انی مستوهبه بن ربّی و انّه واهبة لی » و خطابیان پاسخ دادند که پیامبر و ابوطالب، مردم را به سخره گرفتند چنان که داریم: « فان تسخروامنّا نسخر منکم کما تسخرونً» وداریم « یسخرون منهم ،نسخرالله منهم » ،پس ابوطالب، خدا بود و بعد از مرگش به محمد (صلی الله علیه و آله) حلول کرد روح و نورش و علی (علیه السلام)، پیامبر شد و بعد از او، علی محل حلول شد و بعد همواره روح، در پیکر ائمه حلول می کرد پیاپی تا این که به معمر رسید و لذا او به پیروانش می گفت که او را جز خدا ما سوی الله، سجده کنند. معمریه می گویند قالبهای نور و روح الهی نمی میرند و فرشته شده و جاودانه به آسمان می شوند و در آنجا به بدنهای زمینی خود فرود آیند. روح الهی نامش «الله وخالق »است.(93)

 

 

طایفه دیگر، عمیریه، اصحاب عمیربن بیان عجلی هستند که امام را ربّ شمرده و در کناسه کوفه عبادت می کردند تا اینکه عمیر را یزیدبن عمر بن هبیره دستگیر و کشت و اصحابش را زندانی کرد. آنان مرگ را منکر می بودند و می گفتند ما می میریم ولی از ما جانشینانی در زمین هستند که مانند ائمه و پیامبران هستند .(94)

طائفۀ دیگر نیز مفضّلیه از پیروان مفضل صیرفی هستند و امام صادق (علیه السلام) را ربّ شمرده و کم کم چون امام صادق (علیه السلام) از ابوالخطاب برائت جسته بود ، از او برائت جستند ولی خود به همان راه رفتند.(95)

عبدالقاهر بغدادی پس از طرح این جماعت می گوید که اینان خلفا وبیشتر صحابه را به جهت مخالفت با خلافت علی ، کافر شمردند ولی خود، ائمه از نسل علی را از امامت بیرون کرده و خود را امام کردند و باید از اینان پرسید که آیا فرزندان علی در امامت شایسته تر از آنان نبودند و شگفتی از کار علویانی است که از فرزندان علی جدا شده و اینان را به دوستی و ولایت پذیرفته اند.(96)  

ابی خلف اشعری نیز فرقه ای به رهبری سری الا قصم را ذکر کرده است که مثل ابوالخطاب پیامبر مبعوث از جانب جعفربن محمد (علیهماالسلام) شمرده شد که مانند موسی نبی، امین و قوی است چون روح موسوی در او حلول کرده و دارای عصا، آیات و معجزات اوست.

آنان اسلام راهمان جعفر و جعفرراهمان اسلام شمردند. اسلام همان خداست و خود را فرزندان اسلام شمردند چنانکه یهود خود را ابناء الله شمردند و احباءالله.

آنان گفتند پیامبر به سلمان، سلمان بن اسلام خطاب کرد. آنان به نبوت سری الاقصم فراخوانده و برای امام صادق (علیه السلام) و پدرانش نماز می خواندند و روزه و حج کرده و می گفتند :« لبیک یا جعفر لبیک» سرّی الاقصم به پیروانش دستور داده بود که از نوح، ابراهیم، موسی و عیسی بیزاری جسته و تکذیبشان کنند.(97)

در مورد عقاید لاحق در خطابیه که به مخمسه معروف شده اند و از بشّار شعیری تبعیت داشتند، آمده است :« مخمّسه یعنی خدای بزرگ در 5 صورت محمد، علی، فاطمه و حسینین (علیهم السلام) » متجلّی شده است و پنداشتند که چهار صورت از این صور خمسه مورد شک هستند و حقیقی نیست ولی حقیقت و صورت محمد (صلی الله علیه و آله)، مظهر خداست چون اول ناطقی بود که نطق کرد.

او در مخلوقاتش متّکی به ذات خود موجودست و در هر صورتی که بخواهد در می آید و خود را به صور مختلف مردان، زنان، پیران، جوانان و طفلان، پدر، زوج، فرزند، زوجه، عرب، عجم و..... برای مخلوقاتش آشکار کرد تا برای آنان انیس باشد و آنان از خدایشان وحشت نکنند.

آنان آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (علیهم السلام) را همان محمد (صلی لله علیه و آله) می دانند. او ابتدا خود را به شکل پرتو نوری برای مخلوقاتش می نمود و آنان را به وحدانیتش دعوت می کرد و پس از انکار مردم، از طریق امامت، خود را نمایاند تا پذیرفتند. پس صورت ظاهر خدا، همان امامت و جنبۀ باطنی او، خدائی است که محمد (صلی لله علیه و آله) معنی و محتوایش است که همۀ مخلوقات مجرّد و مادّی او را درک می کنند. خداوند در همۀ انبیا و پادشاهان ظهور کرده است و لذا مقام همۀ سلاطین مثل مقام محمد بوده است و ائمه بعد از پیامبر هم دارای مقام محمد (صلی لله علیه و آله) بوده اند . آنان فاطمه (سلام لله علیها) را هم دارای مقام محمد و پروردگارمی دانستند و لذا معتقد بودند  پیامبر سورۀ توحید را مخصوص او کرد یعنی او واحد مهدی است که نه حسن را زاده و نه حسین را و برای او هم شأنی نیست.

نیز خدیجه و امّ سلمة از زنان پیامبر را دارای مقام فاطمه شمرده اند که محمد(صلی لله علیه و آله) در قالب زوج های خود تجلّی یافته است. طبق عقیدۀ آنان، همه پیشوایان اولیّه فرق مثل ابوالخطاب، بیان بن سمعان، صائد نهدی، مغیره، حمزة بن عماره، بزیع، سدی و محمد بن بشیر، پیامبر و مظهر خدایند و معنی همه آنان سلمان فارسی باب محمد است.

آنان عنوان یتیم صغیر را به ابوذر و یتیم کبیر را به مقداد گفتند و اگر کسی آنان را با این عناوین بشناسد همه محرّمات الهی بر او حلال شود و واجبات از او برداشته شود .

این محرّمات نامها و عناوین مردان و زنان منکرند و واجبات و حرام قید و بندی بر منکرین و عامل عقوبت آنان است.

وضو وتیمم هم اجتناب مردان و زنان از هم و دوستی آنان نسبت به یکدیگر است و اگر اجتناب آنان را بر خود حرام کنی از محرمات خدا دوری کرده ای. آنان همچنین هر رابطه جنسی با زنان را آزاد شمرده و ازدواج و طلاق را باطل کردند و نکاح را کنایه از پیوستن به برادران مؤمن و صداق و مهریه را به معنی باطنی آموزش علوم و معارف به برادر مؤمن دانستند.

طلاق هم یعنی کناره گیری از مخالفان وعدم آگاه نمودن آنان از کارهای خود. زن مثل گلی است که اگر خواستی آن را می چینی و استشمام می کنی و بعد از آن، به برادر مؤمنت می بخشی.

آنان آیات قرآن را تأویل نادرست می بردند و مثلاً مراد از « رهان و وثیقه » در آیۀ 283 بقره را حلالیّت شراب دانسته که با شرب شراب معنی باطنی نماز فهم شود و مراد از معنی باطنی نماز اقرار به خداست که عامل همیاری و مؤانست است؛ این امر باعث تصرّف در همۀ مایملک می شود و اگر کسی همیار و خویشاوندی نداشت شرب خمر جانشین آنها می شود .

در مورد تناسخ معتقد بودند که ارواح منکرین آنان در همۀ موجودات، حلول می کنند اعمّ از انسان و غیر انسان و آنان را به شکل جماد، صخره و آهن می کنند و به آیۀ « قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً - أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة »اشاره می کردند و این گردش ارواح در موجودات مختلف را جهنم خالد آنان شمرده اند.

به نظر آنان روح مؤمن و عارف به آنان در اشیاء وارد نمی شود بلکه در هفت بدن مثل هفت پیراهن در می آید و با کهنگی هر پیراهن، پیراهن دیگری را می پوشد.

آنان ایمان را دارای هفت درجه شمردند که نهایتش معرفت غایت است که در آن پرده کنار رفته و خدا را به نورانیّت می بینند. هر دور از ادوار هفت گانۀ مؤمن ده هزار سال طول می کشد و بعد از این هفتاد هزار سال دیگر در پیراهن ابدان در نمی آید... آنگاه خدا که همان محمد (صلی لله علیه و آله) است را با ذات نورانی خود، نه با جسم بشری می بیند؛ به نظر مخمّر، هرکس خود را از جهت نسبی به محمد (صلی لله علیه و آله) وعلی (عیله السلام) که محل حلول خداست نسبت دهد اهل باطل است چون خدا نه می زاید و نه زاده شود و به آیۀ « وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّن‏ خَلَقَ » استناد می کردند.(98)

ملاحظه می شود که کاملاً تفکرات اسماعیلی در این فرقه بروز کرده است.

در مجموع، عقاید مختلفی در این فرقه ظهور یافت که اساس آن الوهیّت جعفر بن محمد (علیهماالسلام)، نبوّت ابوالخطاب و در نهایت الوهیت و حلول روح الهی در ابوالخطاب است و در ناحیۀ احکام هم اباحی گری تامّ و باطنی گری در احکام و تفسیر آیات قرآن نماد تفکر آنان است.

 

أعاذنا الله من شرور انفسنا و سیّئات اعمالنا

آذر و دی ماه 1386

یاسر اسماعیلی

 

 

پی نوشت ها

(1) رجال طوسی 296 ، رجال کشی 290 ، خلاصة الاقوال علامه حلی 250 رجال برقی 20 ، رجال ابن داود 510 و .....

(2) رجال ابن داود 510

(3) خلاصة الاقوال حلی 250

(4) معجم الرجال آقای خویی 14/260

(5) رجال برقی 20 ، رجال ابن داود 510 ، خلاصة الاقوال 250 و....

(6) رجال ابن داود 510 ، جامع الرواة اردبیلی 203

(7) رجال ابن داود 510 ، خلاصة الاقوال 250

(8) معجم الرجال خویی 14/244 به نقل از برقی و شیخ طوسی

(9) الخطط المقریزیه 3/291

(10) المقالات و الفرق اشعری ص 9

(11) غالیان از دکتر صفری ص 107( به نقل از رجال کشی ص 225 و تاریخ شیعه ص 192 ) با تحلیل خود استاد
(12) وی شب هنگام علیرغم جراحات سنگین فرار کرد وسپس توبه نمود

( معجم رجال 8/24 ، المقالات و الفرق 81 )

(13) فرق الشیعه نوبختی ترجمۀ مشکور ص 103 و 104
(14) رجال طوسی 296
(15) رجال برقی 20
(16) رجال کشی

(17) رجال ابن داود 510
(18) خلاصة الاقوال 250
(19) جامع الرواة 2/230
(20) معجم الرجال 14/260
(21) معجم الرجال 8/24 ، المقالات و الفرق 81
(22) رجال کشی 328 (290 – 308 )

 (23) رجال طوسی 139 ، جامع الرواة 2/309
(24) غالیان دکتر صفری 125-122
(25) جامع الرواة 1/163؛ همان طور که خواهد آمد در روایت 538 کشی در سند روایت، جعفر بن واقد ازاصحاب ابوالخطاب شمرده شده است .
(26) معجم رجال حدیث 18/292
(27) مقالات الاسلامیین 27 ، تبصرة العوام 173 به نقل از مخالفین
(28) نجاشی 416
(29) حتی کلینی در باب الاشارة و النص علی ابا جعفر الجواد علیه السلام در کافی روایتی دارد که امام در آن از مفضل تمجید کرده و بر وی رحمت می فرستد.
(30) جامع الرواة اردبیلی 2/260-256

(31) معجم الرجال 18/303

(32) مقالات الاسلامیین 13 ، الفرق بین الفرق 182
(33) الامام الصادق والمذاهب الاربعة 2/107 ، غالیان دکتر صفری 118- 119
(34) رجال طوسی 336
(35) رجال نجاشی 446

(36) جامع الرواة 2/355
(37) جامع الرجال 20/3-192
(38) و (39) جامع الرواة 2/6-355
(40) احادیث کامل تر پیرامون مذمّت ابوالخطاب در بخش بعد می آید
(41) رجال کشی روایات 521 ، 525 ، 528

(42) معجم رجال الحدیث

(43) غالیان از دکتر صفری 108

(44) المقالات و الفرق 55
(45) تاریخ عقاید و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ابوخلف اشعری 115
(46) الملل والنحل شهرستانی 1/180 ،مقالات الاسلامیین 11،الفرق بین الفرق عبدالقاهر گیلانی(تاریخ مذاهب اسلام ص 118
(47) مقالات الاسلامیین 10 ، المقالات و الفرق 53
(48) تاریخ عقاید و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ابوخلف اشعری 116

(49) همان
(50) مقالات الاسلامیین اشعری 11

(51) مقالات الاسلامیین اشعری 13 ، تاریخ مذاهب اسلام ( الفرق بین الفرق ) ص182
(52) تاریخ شیعه 171
(53) المقالات و الفرق 60-59

(54) معجم رجال الحدیث 3/311-309 ، غالیان از دکتر صفری112-111

(55) معجم رجال الحدیث 6/156-155

(56) رجال طوسی 176

(57) جامع الرواة 1/264

(58) رجال طوسی 136 ، جامع الرواة 2/271

(59) روایت به سند صفار از ابراهیم بن هاشم از یحیی بن ابی عمران از یونس از بکار بن ابا بکر از موسی بن اشیم در بصائر الدرجات جزء 8 فی أن ما فوض الی رسول الله (صلّی الله علیه و آله) فقد فوض الی الائمة حدیث 8 آمده است.

(60) معجم الرجال 19/19-17

(61) همچنین خود این روایت حاکی از حالت روانی مظطرب و عدم عقیدۀ ثابت وی به ائمۀ شیعه بوده که نهایتاً به انحرافش انجامید.
(62) ضعف سند به جهت مهمل بودن «یحیی بن ابی عمران » و « بکار بن ابی بکر» است. البته مشابه این روایت را کلینی از علی بن هاشم از یحیی بن ابی عمران از یونس از بکار بن بکر از موسی بن اشیم در کتاب کافی ج1 ، کتاب الحجة، باب التفویض الی رسول الله، ح2، نقل کرده است که علاوه بر اهمال یحیی ، بکار بن بکر هم مجهولست و شاید تصحیح نسخه بکار بن ابابکر مهمل باشد ( معجم رجال الحدیث 19/19-17 )

(63)مشابه محتوایی فوق با روایت اصلی را شیخ مفید دراختصاص و صفار در بصائر الدرجات جزء 8 فی أنّ ما فوّض الی الرسول فقد فوض الی الائمة حدیث 8، نقل کرده اند که آقای خویی سندش را صحیح می شمرند ( معجم الرجال 19/19-17 )
(64) معجم الرجال 19/19-17
(65) همان 14/260-244 ؛ روایت کشی در رجال کشی ص298 تا ص308 می باشد
(66) الغیبة از شیخ طوسی، فصل فی معجزات الدالة علی صحة امامة الحجة فی زمان الغیبة ح9 ؛ کمال الدین ج2، باب 49 فی ذکر توقیعات الواردة عن القائم (عجل الله تعالی فرجه) ح 4
(67) معانی الاخبار صدوق باب 43( نوادر المعانی) ح 26

(68) من لا یحضره الفقیه ج1، باب مواقیت الصلاة ح660 ؛ تهذیب شیخ ج2، باب اوقات الصلاة و علامة کل وقت منها ح 99 و 102 ؛ روایت 511 کشی ، و معجم الرجال در ترجمه مغیرة بن سعید به نقل از کشی از زرارة ؛ و روایت 511و 512 و513 کشی
(69) شیخ در عدة الاصول، فصل فی ذکر القرائن التی تدل علی صحة اخبار الاحاد آورده است طائفه ای به روایتش در حال استقامت عمل کرده اند و روایات حال تخلیط او را رها کرده اند

(70) روایت 523 کشی ؛ محتوای مشابه این روایت را به طور مرسل، ابن شهر آشوب در مناقب، باب امامة امام الکاظم باب 430 (نوادر المعانی ح26) آورده است که فرمود :«........ و أعار قوما الإيمان ثم سلبه الله إياه و إن أبا الخطاب ممن أعير الإيمان ثم سلبه الله إياه‏ »
(71) تهذیب 7/4 ؛ کافی ،ج5، باب فضل التجارة (53) ح 13
(72) روضۀ کافی ح 471 ؛ تهذیب، باب الصید والزکاة و باب ما یعرف به البیض من ابواب الاطعمة
(73) معجم الرجال 14/260-259
(74) خلاصة الرجال حلّی ص 250
(75) این نقل را آقای خویی در ترجمه مفضل بن عمر از حکایت نصر بن صباح از ابن ابی عمیر به اسناد وی نقل کرده است
(76) فرق الشیعه 57
(77) المقالات و الفرق 8-7 و 83

(78) تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) 115
(79) الانساب 4/219 و 5/161
(80) تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ص112
 (81) الفرق بین الفرق ( تاریخ مذاهب در اسلام 180 )
(82) فرق الشیعه 57

(83) ترجمۀ فرق الشیعه (مشکور) ص 103 تا 105 مراد شان اسماعیلیه مبارکیه است و البته اسلاف اینان در حکومت فاطمیان، با لعن ابوالخطاب ارتباط با او را نفی کردند.

(84) تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ص 115 به بعد
(85) مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین 10 ، تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) 115
(86) تاریخ مذاهب در اسلام ( الفرق بین الفرق )ص 180
(87) همان ؛ همچنین در کتاب البدء و التاریخ 5/131 آمده که آنان شهادت زور در اموال و دماء بر علیه مخالفین خود را جایز می دانند و لذا فقها شهادت خطابیه را باطل می دانند.
(88) رجوع شود به ص 17-16 همین مقاله

(89) ترجمه فرق الشیعه مشکور ص 103 به بعد
(90) همان ، المقالات و الفرق اشعری (تاریخ عقائد و مذاهب شیعه)
(91) مقالات الاسلامیین 10-13 ؛ تاریخ مذاهب در اسلام ( الفرق بین الفرق ) 180-182

(92) همان (2منبع سابق) ، ترجمۀ مشکور از فرق الشیعه ص103 به بعد ، تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) 115 به بعد

(93) تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ص115 به بعد
(94) مقالات الاسلامیین 10-13 ؛ تاریخ مذاهب در اسلام ( الفرق بین الفرق ) 180-182
(95) همان
(96) تاریخ مذاهب در اسلام (الفرق بین الفرق) 182
(97) تاریخ عقائد و مذاهب شیعه ( المقالات و الفرق ) ص115 به بعد
(98) همان ص122 تا ص129