بسم الله الرحمن الرحیم

 

فرقه ی خَطـّابیه از فِرَق غالی ( غلو کننده ) شیعه (1)

«یاسر اسماعیلی»

 

مقدمه :

 

دراصطلاح علم فرقه شناسی غلات، جماعتی هستند که به خدایی ائمۀ شیعه و یا حلول روح خدایی درآنان اعتقاد داشته اند.

ولی با بررسی علمی متوجه می شویم که چنین تفکرشرک آلودی دراهل سنت وسایرادیان هم وجود داشته است هرچند دربین فرق شیعی به جهت مقامات وکرامات ائمۀ اهل بیت (علیهم السلام) طبعاً زمینه وجود چنین عقایدی بیشتربوده است. دراین بین برخی افراد سیّاس و زیرک و دنیا طلب هم ازاین جّو روانی و علوّ شأ ن ائمه، سوء استفاده کرده و به تحریف عقاید اصیل شیعی پرداختند.

جهل مردم وعدم معرفت حقیقی به امام معصوم نیز باعث می شود که عدهّ ای فریب این جماعت را بخورند وبر سیاهۀ لشکر آنان بیفزایند .

درمجموع ایجاد فرقی غالی مثل کیسانیه، خطابیّه وفرق پیرامون آن و دیگرفرق غالی باعث تخریب چهره اصلی ائمه شیعه وازبین رفتن وجهۀ اصحاب ائمه وهدر رفتن نیروهای شیعه گشت واین جدای تلاش آنان برای تخریب عقاید مردم از راه اباحی گری وباطنی گری وعقاید سخیفی چون تشبیه ،تفویض ،تناسخ ،حلول والوهیت ائمه یا افراد دیگر می باشد .

حدیث سازی ودستبرد آنان به منابع اصیل شیعی باعث ضرر هنگفتی برای جریان شیعی اصیل وحق بود .

ازاین جهت شناخت فرق مهم غالی تأ ثیرات آنان و عقاید آنان بسیارمهم می باشد . فرقه خطابیّه نیز از فرق مهم غالی است که تأثیرات زیادی بر شیعیان گذاشته وخود عامل ایجاد فرقه ای دیگر از تفکرات غالی دربین شیعه و جدایی آنان ازعموم شیعیان گشت .

 

چکیده :

 

نوشتارحاضردر پی بررسی شخصیت «ابوالخطاب اسدی» وفرقه خطابیّه می باشد وتلاش دارد مبتنی بر آگاهی هایی که در کتب تاریخی اعم ازفرقه شناسی ،رجالی ،حد یثی وغیر آنها دربارۀ وی و نقش او در جهان تشیع وجود دارد و به ما رسیده است ،مطا لبی مدوّن گردآوری شود .

 

منابع تحقیق ما در این مقاله در دسته های مختلفی قابل بیان است :

 

نخست، کتب فرقه شناسی نظیر ترجمۀ فرق الشیعه محمد جواد مشکور ،المقا لات والفرق اشعری در قا لب ترجمۀ « تاریخ وعقاید مذاهب شیعه » ،مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین اشعری ،الفرق بین الفرق عبدالقاهر بغدادی درترجمه «تاریخ مذاهب در اسلام » از دکتر محمد جواد مشکور و... .

 

دوم، منابع رجالی همچون رجال طوسی ، رجال کشی ،معجم رجال الحدیث خویی ،جامع الرواة اردبیلی ، فهرست شیخ منتجب الدین ورجال علامه حلّی (خلاصة الاقوال ) ورجال برقی ، ابن داوود و... .

 

سوم کتب، حدیثی مثل تهذیب شیخ طوسی ،کافی کلینی ،فقیه صدوق ،مناقب ابن شهر آشوب، بحارالانوارعلامه مجلسی و سایر کتب حد یثی .

 

چهارم، سایر منابع تاریخی همچون تاریخ طبری، یعقوبی ،مسعودی ،الانساب ،البدء والتاریخ وبسیاری از کتب ومقالات قدیم وجدید مرتبط به موضوع .

 

این تحقیق از حیث موضوع، توصیفی است و صرفأ مبتنی بر داده هایی که به دست آورده به تحلیل شخصیت خطابیّه وابوالخطاب می پردازد وسعی در پرداختن به هر نوع برداشت شخصی وتحلیل مبتنی بر نصوص تاریخی و نظرات علمای فنّ را ندارد ودرکنار آن از حیث علم رجال ،علم فرق و مذاهب شناسی و از حیث تأ ثیرگذاری های تاریخی ابوالخطاب وفرقه اش را بررسی می کند .

 

 

معرّفی ابوالخطاب :

 

ابوالخطاب ،محمدبن مقلاص اسدی کوفی اجدع برّاد است که محمد بن ابی زینب با کنیه های ابوالخطاب ،ابااسماعیل و اباالظبیان شناخته می شود .(1) عمدتأ نام پدر وی مقلاص با صاد ثبت شده است ولی در رجال طوسی با سین آمده است وابن داود هم در رجالش آورده است :«محمدبن مقلاس بالسین و بعض اصحابنا اثبته بالصاد المهملة والاوّل اختار شیخنا ابو جعفر رحمه الله ».(2) علّامۀ حلی هم به نقل از ابو جعفربن بابویه ،نام ابوالخطاب را زید می داند (3)

ولی آقای خویی در معجم رجال الحد یث این را سهو قلم علاّمه وناشی از اشتباه ابوجعفر می داند چون زید اباالخطاب ،جّد محمد بن حسین بن اباالخطاب است، نه محمد بن مقلاص مورد نظر ما(4). علاوه براین نکات، شغل ابوالخطاب هم پارچه فروش معرفی شده است وبا عناوین بزازّ ، برّاد ، زرّاد وکان یبیع الابراد به این مطلب در کتب رجال اشاره شده است (5). ظاهرأ این شغل پدری وی هم بوده است .

وابن داود دارد که: «یکنی مقلاس بأبی زینب الزراد البراد» واردبیلی هم درجامع الرواة این مسأله را آورده است(6). اردبیلی در ادامه به نقل از ابن غضائری آورده است که وی مولی بنی اسد بوده است واین مطلب را علّامه حلی و ابن داود هم آورده اند و لذا به اسدی شهرت یافته است (7). وی در ابتدا از اصحاب امام صادق علیه اسلام بوده است ولی پس از چندی منحرف شد (8).

کشّی وی را به اشتباه مقلاص بن ابی الخطاب ذکر کرده است.

 

ابوالخطاب مهمترین و گزافه گو ترین فرقه غالیه را تشکیل داد به گونه ای که همه فرق غلات قبل وبعد از خود را تحت الشعاع قرار داد و بسیاری از غلات پس از وی ،عقایدشان را از او اقتباس کردند که در مباحث آینده بیشتر به این بُعد می پردازیم. مقریزی در کتاب خطط ،فرق شیعی را سیصد فرقه می داند واین علیرغم آنست که خود،  فرق اسلامی را 72 فرقه می شمرد و همو 50 فرقه را به خطابیان نسبت می دهد یعنی یک ششم ِ کل فِرق شیعی (9) وهرچند این تکثیر فِرق وی صوابست ولی حاکی از تأ ثیر گذاری عمیق ابولخطاب در تفکرات سایر غلات است . اشعری هم در المقالات والفرق فقط 5 فرقه را به وی نسبت می دهد . (10)

 

از بررسی تاریخ ظهور این فرقه واعمال وعقاید آنها می توان چنین تحلیل کرد که ظهور آنان در اوایل حکومت بنی عباس وبخصوص اوایل حکومت منصور بود ،که از هرسو، قیام ها و نهضتهایی علیه او صورت می گرفت وهنوز کاملاً بر اوضاع مسلّط نشده بود. ابولخطاب در این هنگام با مطرح کردن ائمه اهل بیت (علیهم اسلام) وغلو درباره آنان وادّعای وصایت ونبوت خود ،سعی در جذب نیرو (شاید برای قیام ) کرد وبا رواج بی بندوباری و فساد و اباحه و مجاز شمردن شهوات ، توانست عده زیادی از فاسدان آن زمان کوفه را پیرامون خود جمع کند. اما سرانجام نتوانست کاری از پیش ببرد و خود و هفتاد تن از یارانش در حالیکه مسجد کوفه راپناهگاه خود قرار داده بودند ،به دست عیسی بن موسی بن علی بن عبدالله بن عباس ، فرماندار کوفه از طرف منصور در سال 138 ق قتل عام شدند .(11)

نوبختی در فرق الشیعه این واقعه را به تفصیل آورده است که ما متن ترجمۀ روان محمد جواد مشکور از این کتاب را می آوریم:

«روزی که هفتاد تن از ایشان در مسجد کوفه گرد آمده بودند، عیسی بن موسی بن علی بن عبدالله بن عباس فرمانروای کوفه ، کسان خود را بفرستاد و همگی را بکشت . فقط یک تن به نام ابوسلمه سالم بن مکرم جمال (ابوخد یجه ) زنده ماند که زخم زیادی خورده بود وگمان کردند مرده است.(12)

ولی خطابیّه پنداشتند که او مرده و دوباره به گیتی باز گشته است . دراین پیکار چون پیروان ابوالخطاب از ساز جنگ بی بهره بودند با سنگ و کارد و چوبدستی های نئین که برای آنان مثل نیزه به کار می رفت با کسان عیسی در آویختند .ابو الخطاب پیوسته آنان را بانگ همی زد که دشمنان را بکشید و دمار از روزگارشان بر آورید .زیرا چوبدستی های شما کار نیزه و شمشیرها را در تن آنان کنند و نیزه ها وشمشیرها و سلاحهای آنان شما را زیان نرساند و بر پیکرتان کارگر نگردد و آنان را ده ده به میدان نبرد می فرستاد ،چون سی تن از یارانش کشته شدند ،دیگر یارانش گفتند :آیا نمی بینی که از این گروه چه بر سر ما می آید؟ گذشته از این که چوبدستی های نئین ما به ایشان کارگر نمی شود، تیغ ونیزه شمشیر برهنه ایشان با تن های ما چه می کند وما را در خاک و خون می افکند ؟

اهل سنت و جماعت روایت کنند که ابوالخطاب  در پاسخ ایشان گفت گناه از من نیست، چه برای خداوند در این کار بداء حاصل شده و خواست خویش را درباره شما دگرگون ساخته است .امّا چنان که شیعه روایت کند ،ابوالخطاب گفت،ای یاران ،خداوند شما را به این رنج دچارکرده تا آزمون شوید واجازه کشته شدن شما را به ایشان داده است ،اکنون به پاس دین و تباری که دارید بکوشید ، تا شهر خویش نفروشید و جامۀ خاری وزبونی مپوشید و به جوانمردی بمیرد وبه مرگ تن در دهید چون شما را از کشته شدن گریزی نیست.

پس آنان هم شجاعانه جنگیدند وتا واپسین کس خود را به کشتن دادند .ابوالخطاب گرفتار شد واو به نزد عیسی بن موسی آوردند .

وی را در دارالارزق که جایی در کنار فرات بود بکشت و بادسته ای از پیروانش بردار کرد .سپس پیکر ایشان را بسوزانید وسرهای آنان را به نزد منصور فرستاد .وی بفرمود که آنها را تا سه روز به دروازه بغداد آویخته و سپس در آتش بسوزانید . برخی از پیروان ابو الخطاب گویند او ویارانش کشته نشدند بلکه به نظر مردم چنین آمد وآنان با فرمان ابوعبدالله جعفر بن محمد به مسجد آمده و جنگیدند و چون از جای بیرون شدند کسی آنان را ندید وبه هیچ یک گزندی نرسید .اطرافیان عیسی پیش آمده و به گمان این که با یاران ابوالخطاب می ستیزند تا شبانگاه به هم افتاده یکدیگر را می کشتند ، چون بامداد شد و به کشتگان نگریستند هیچ کدام از یاران ابوالخطاب را کشته و زخمی ندیدند.»

نوبختی این سخنان را از قول جماعتی از خطابیۀ اسماعیلی که قائل به نبوت ابوالخطاب ونه الوهیت وی هستند ،نقل کرده است و آن  در خلال عبارات دیده می شود که خود ابوالخطاب خدای را غیر از خود و در حقیقت جعفربن محمد (علیهما السلام) می داند.(13)

 

 

نظرعلمای رجال درباره ابوالخطاب :

 

شیخ طوسی وی را ملعون غالی می داند .(14) برقی وی را در زمرۀ اصحاب امام صادق (علیه السلام) می آورد(15) وکشّی هم روایات متعددی در ذمّ وی و لعن وی و یارانش از سوی امامان را می آورد که به آن اشاره خواهد شد.(16)

ابن داود هم وی را غالی ملعون دانسته و با لعن وی می آورد که: «امره مشهور(17) و یکنی ابااسماعیل واباظبیان کان یکذب.» علامه حلّی هم در خلاصة الاقول وی را غالی ملعون با قضایای مشهور می داند و می فرماید من آنچه را که اصحاب ما به عنوان روایات وی در ایام استقامتش نقل می کنند را ترک می کنم .(18)

آقای اردبیلی در جامع الرواة وی را غالی ملعون دانسته وسپس به نقل از ابن غضائری می آورد: انّه مولی بنی اسد لعنه الله و امره شهیر و أری ترک ما یقول اصحابنا حدّثنا ابوالخطاب فی ایام استقامته »(19)

ودر ادامه امر وی را اشهر از آن می داند که محتاج به بیان باشد . آقای خویی هم در معجم الرجال پس ازنقل ودسته بندی احادیث مرتبط با ابوالخطاب می آورد :« والمتحصل من هذه الروایات أنّ محمد بن ابی زینب کان رجلاً ضالـّاً مضلـّاً فاسد العقیدة وأنّ بعض هذه الروایات وان کان ضعیفة السند الـّا أنّ فی الصحیح منها کفایتة ، علی أنّ دعوی التواترمنها اجمالاً غیر بعیدة »(20)

 

 

معرفی پیروان ابوالخطاب :

 

اجمالاً نام برخی از پیروان ابوالخطاب درمنابع بیان شده است؛ مانند ابوسلمه (ابوخدیجه) سا لم بن مکرم جمال که در روزکشته شد ن خطاّ بیان زخمی شد و فرارکرد و تنها بازماندۀ آن واقعه شد و سپس مستبصر گشت و توبه نمود(21).

امّا در روایتی ابوالعمرو جعفربن واقد و هاشم بن ابا هاشم ازغلّات زمان امام جواد (علیه السلام) مورد لعن حضرت واقع شده اند و دعوت کننده و مبلـّغ افکار ابوالخطاب معرفی شده اند .امام جواد (علیه السلام) درروایتی پس از لعن ابوالخطاب و یارانش فرمود : این دونفریعنی ابوالعمروجعفربن واقد و هاشم بن ابی هاشم به وسیله ما و به اعتبارما، مال مردم رامی خورند و درحالیکه مردم را به تعالیم ابوالخطاب دعوت می کنند. خدا ابوالخطاب و آنان که با او بودند و آنان که سخنان وی را قبول می کنند لعنت کند .سپس سه مرتبه فرمود:  لعنهم الله (22).

البته این روایت ازحیث محتوی با این مطلب که این دو ازحیث طرح مباحث غلو آمیز همانند ابوالخطاب می باشند و به نوعی مدعیات مشابه وی را طرح کرده ولی پیرو وی و شاگرد مکتب وی نباشد نیزهم خوانی دارد و لذا درمورد هیچ یک از این دو نفردرمنابع رجالی تصریح به خطّابی بودن نداریم . دربارۀ هاشم بن ابی هاشم که صرفاً همین روایت را داریم و خود او هم رَمی به مجهول بودن شده است و اردبیلی درمورد وی می آورد که ظاهر لعن این است که وی هم از اصحاب ابوجعفرالثانی باشد و روایت حاکی از ضعف اوست و سپس به نقل از کشّی دارد که وی داعی محمد بن شبیر و ناقل خوارق عادات وی بوده است و درانتهای عبارتش «فتأمل» آورده است(23).

محمد بن شبیری که وی می گوید، ازغلات عصرامام کاظم (علیه السلام) بود که درحق ایشان غلو نمود و دروغهای فروانی به حضرت بست(24).

اردبیلی در مورد جعفر بن واقد هم پس از نقل روایت فوق، اضافه می کند که روایت به سند دیگرهم آمده است(25).

به هرحال این دو،چه ازپیروان خاص ابوالخطاب بوده باشند  یا نباشند ، تأثیرپذیری آن ها ازجریان انحرافی همچون ابوالخطاب قطعی است .

ازجمله افرادی که درمنابع رجالی به خطّابی بودن متهم است، مفضل بن عمرجعفی است . اوهمان است که امام صادق (علیه السلام)، توحید را برای او بیان داشت و او سخنان امام را در کتابش که به نام توحید مفضّل معروف شده است جمع کرده است (26).  به وی نسبت داده اند که خداوند را نوری می دانست که همانند نورهای دیگر نیست(27). برخی هم او را ازخطّابیه شمرده اند ولی با مراجعه به کتب موجود وی، به بطلان این نسبت ها می رسیم . البته درمورد وی بین رجالی های شیعه اختلاف است و برخی آورده اند که وی درپایان عمرش خطّابی شد ونیز روایاتی در مذمّت او داریم. نجاشی درارتباط با وی دارد:« کوفی فاسد المذهب مضطرب الروایة لا یعبأ به و قیل إنّه کان خطابّیاً و قد ذکرت له مصنّفات لا یعوّل علیها .»(28)

اردبیلی درجامع الروات اضافه می کند :«متهافت مرتفع القول خطابی وقد زید علیه شیء کثیر وحمل الغلاة فی حدیثه حملاً عظیماً و لا یجوز أن یکتب حدیثه .» وی دارد که مفید در کاتب ارشاد، مفضل بن عمر جعفی را ازشیوخ اصحاب امام صادق و خاصته و بطانته و از ثقات فقهای صالحین شمرده است و شیخ طوسی هم دارد: «ومنهم مفضل بن عمر» أی ومن المحمودین ممّن کان یختص بامام و یتولـّی له الامر. سپس اردبیلی مانند کشّی راویاتی درمدح مفضل آورده است که خود آنها را ضعیف می داند (29) و اضافه می کند که کشّی روایاتی دیگر هم آورده که طبق فرمایش علاّمه در خلاصة ، اقتضای ذمّ و برائت از وی را دارد و در نهایت، خود اردبیلی دستۀ روایات ذمّ کنندۀ مفضل را أقرب به صحّت دانسته و می آورد:« اولی، عدم اعتماد به اوست والله اعلم بحاله .»(30)

آیت الله خویی ، روایات ذمّ مفضل را تأویل یا ردّ کرده است و برخی را ضعیف دانسته و صحاح آنها راهم قابل مقاومت در برابر روایات مادحۀ مفضّل نمی داند و می فرماید :«ممکن است برخی ازاین روایات همانند روایات وارده در بدگویی از زرارة باشد که به حفظ جان آن ها توجه داشته است ، بخصوص با توجه به این که روایات ذمّ همگی از امام صادق نقل شده است درحالیکه روایات مدح ازامام کاظم و امام رضا (علیهما السلام) نقل شده اند و درمدح وی همین کافی که امام صادق (علیه السلام) او را برای نگارش کتاب توحید معروف به «توحید مفضّل» انتخاب کرده است .»(31)

اما اسد حیدر ، علت انتساب برخی عقاید ناثواب به وی را تشابه اسمی با مفضّل بن عمر صیرفی که خطابی غالی منحرفی(32) بوده است، می داند (33).

یونس بن ظبیان نیز متهم به غلو وخطابی گری است . شیخ طوسی وی را دارای کتابی دانسته و به نقل از ابن غضائری می آورد : « کوفی غال وضّاع الحدیث » و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که به احادیث وی توجه نمی شود.(34)

نجاشی هم آورده است :« مولی ضعیف جدّاً لایلتفت الی ما رواه ، کل کتبه تخلیط.»(35)

وی از صحابه امام صادق ،امام کا ظم ،وامام رضا (علیهم السلام)  بوده است .

اردبیلی در جامع الروات به نقل از کشی وی را از کذابین مشهورمی شمرد(36). نقل شده است که وقتی دختر ابوالخطاب ، زینب از دنیا رفت ،یونس بر سر قبر او آمد و گفت : السلام علیک یا بنت رسول الله(37). این نقل حاکی از آنست که وی از پیروان ابوالخطاب بوده و او را پیامبر می دانسته است . گفته شده است وی امام رضا (علیه السلام) را خدا می دانست لذا حضرت وی را لعن کرده و فرمود که یونس به همراه ابوالخطاب در أشد العذاب است(38). علیرغم این روایت، کشی روایتی از محمد بن قولویه به نقل از سعد بن عبدالله بن ابی خلف از حسن بن علی زیتونی از ابی محمد قاسم بن هروی از محمد بن حسین بن ابی الخطاب از ابن ابی عمیر از هشام بن سالم آورده که هشام از امام صادق (علیه السلام) درباره یونس بن ظبیان می پرسد و حضرت می فرماید : « رحمه الله و بنی له بیتاً فی الجنة ، کان والله مأموناً علی الحدیث .» اردبیلی پس از نقل این روایت از کشی کلام وی را مبنی بر مجهول بودن هروی در سند حدیث و عدم صحّت حدیث و عدم مقاومتش در برابر روایات ذمّ یونس نقل می کند(39).

تأثیر ابوالخطاب بر جریان غلو در این حدود محدود نمی شود ولذا حضرات معصومین، خود وی(40) و پیروانش را بارها مذمّت نموده اند . از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود : « خداوند ابوالخطاب و کسانی که به همراه او کشته شدند و کسانی که از آنان باقی ماندند و هرکس را که در قلبش رحمت و دلسوزی برای آنان داشته باشد لعنت کند .» همچنین از مفضّل بن یزید نقل شده که زمانی که ذکر غلات و ابوالخطاب در محضر حضرت صادق (علیه السلام) شد فرمود :« يا مفضل لا تقاعدوهم و لا تؤاكلوهم و لا تشاربوهم و لا تصافحوهم و لا توارثوهم.» در روایتی مرفوعه هم ، وقتی نام جعفر بن واقد و بعضی اصحاب ابی الخطاب در محضر حضرت برده شد و نظر آنان مبنی بر این که آیۀ : «وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِله»‏ (الزخرف : 84 ) در مورد امام هر عصر است ، بیان می شود ، امام با ناراحتی می فرماید که : اینان از یهود ، نصاری ، مجوس و مشرکان، بدترند و عظمت خدا را به سخره و تصغیر گرفته اند وسپس می فرمایند که : «خداوند نبوت را از عزیر به خاطر بروز تفکر یهود در قلب وی سلب کرد و اگر عیسی هم کلام و عقیده نصاری را قبول می کرد تا قیامت لال می شد و اگر من به گفته های کوفیان در مورد خودم معتقد شوم زمین مرا می بلعد و من جز بندۀ مملوک خدا که قادر بر هیچ شئ ضارّ و نافعی نیست ، نیستم.» (41)

ادامه دارد