فرقه ی خَطـّابیه از فِرَق غالی ( غلو کننده ) شیعه (2)
بسم الله الرحمن الرحیم
فرقه ی خَطـّابیه از فِرَق غالی ( غلو کننده ) شیعه (2)«یاسر اسماعیلی»
... برخی فِرق ِ پس از
ابوالخطاب را هم می توان انشعاباتی لاحق برای فرقۀ خطابیه دانست که توسّط عدّه ای
از هواخواهان ابوالخطاب که در کوفه باقی مانده بودند ، ایجاد شد .
یکی از این افراد
را می توان بزیع بن موسی حائک (بافنده و نسّاج) دانست که فرقۀ بزیعیه منسوب به
اوست . وی از جمله غلاتی است که بارها مورد لعنت امام صادق (علیه السلام) قرار
گرفت و در روایت صحیحه آمده است که زمانی که خبر قتل وی به امام رسید ، خدا را شکر
کرده و فرمودند : برای این جماعت مغیریّه که توبه نمی کنند ، چیزی بهتر از مرگ
وجود ندارد.(42)
شاید علّت اینکه
حضرت وی را مغیری می شمرند این باشد که قبل از ابوالخطاب مهمترین غالی ، مغیره بود
و همۀ آنها در پیروی از مشی غلات و جریان فکری غلوّ متحد بودند.(43)
زمانی که خبر لعن
ابوالخطاب به وسیله امام صادق (علیه السلام) به آنها رسید گفتند مراد وی قتادة بن
رفاعه بصری ، فقیه بصریان که کنیه اش ابوالخطاب است ، می باشد که حضرت پس از آگاهی
از این تأویل آنان فرمودند : مراد من محمد بن مقلاص است ، خداوند شاکـّین در او ،
اصحابش و هر که بگوید مراد من از لعنت ابوالخطاب ، غیر اوست و هر کس را که در لعنت
و بیزاری از وی توقف نماید ، لعنت کند.(44)
و بدین صورت بزیعیه
را مورد لعن خود قرار دادند ، البته اشعری در «المقالات و الفرق» دارد که چون
اباالخطاب از بزیع و یارانش بیزاری جست پیروان وی هم از او بیزاری و برائت
جستند.(45)
از جمله دیگر فرق
منشعب از خطابیه ، «عمریه» یا «عجلیه» منسوب به عمر بن بیان عجلی هستند که خیمه ای
در محلۀ کنّاسه کوفه نصب کرده بودند و در آن ، امام صادق (علیه السلام) را عبادت
می کردند . وقتی خبر به یزید بن عمر بن هبیره رسید ، به آنها حمله کرد و عمیر را
دستگیر نموده و در کنّاسه به دار آویخت و
بعضی یارانش را زندانی نمود.(46)
فرقه معمّریه هم
منسوب به معمّر بن خیثم یا معمّر بن احمر است که توسط برخی ، امام ِ پس از
ابوالخطاب شناخته شد.(47) وبه گزارش عبدالقاهر بغدادی وی را همچون ابوالخطاب می
پرستیدند.(48)
ابوخلف اشعری ،
سرّی الاقصم را هم که از سران غلات عصر امام صادق (علیه السلام) بوده است و مورد
لعن حضرت واقع شد ، همانند ابوالخطاب می شمرد که برخی بعد از ابوالخطاب قائل به
نبوت وی شدند و حتی برای امام صادق (علیه السلام) ، نماز ، روزه و حج به جای می
آوردند.(49) امام صادق (علیه السلام) فرموده است شیطان بر سرّی ، بزیع و بیان نازل
شده است.(50)
برخی منابع علم فرق
، مفضّلیه و پیروان مفضل بن عمر صیرفی را دسته پنجم خطابیه شمرده اند چرا که امام
صادق (علیه السلام) را ربّ شمرده بودند و
البته زمانی که امام از ابوالخطاب برائت جست آنان هم از او برائت جستند ولی خود در
مقام عمل راه وی را ادامه دادند.(51)
فرقه بشّاریه
(شعیریه ، علبائیه) نیز منسوب به بشّار شعیری (جو فروش) است که در زمان امام صادق
و امام کاظم (علیهما السلام) زندگی می کرد و در سال 180 ق درگذشت.(52)
این گروه از مخمّر
که از پیروان ابوالخطاب بودند منشعب شدند.(53)
امام صادق علیه
السلام بشدّت با وی و پیروانش برخورد نمود و وی را ملعون ، کافر ، مشرک ، فاسق ،
فرزند شیطان و فریبکار معرفی فرمود . حضرت در مجلسی که بشّار شعیری نیز در آن حضور
داشت به وی فرمود : «از نزد من خارج شو ، خدا تو را لعنت کند . سوگند به خدا که
دیگر من و تو در زیر یک سقف جمع نخواهیم شد.» و وقتی که وی بیرون رفت فرمود
:«.......به خدا قسم کسی مثل وی عظمت خدا را کوچک جلوه نداده است .....از او
بپرهیزید ، حاضران ِ شما به غائبان این پیام را برسانند که من بندۀ خدا، پسر بندۀ
خدا هستم ( یعنی خدا نیستم ) من در پشت پدران و رحم مادران بوده ام . من خواهم مرد
، محشور خواهم شد و سپس می ایستم و از من سؤال می کنند ....... خدا او را دچار رعب
کند که او خواب و آرامش را از من گرفته است در حالی که خود آرام بر رختخواب می
خوابد .می دانید چرا این سخنان را با شما می گویم ( و از خود نفی ربوبیّت کنم )؟ تا
در قبر آرام گیرم.(54)
عقائد فرق ذکر شده
در این بخش را در بخش انتهایی مقاله بیان خواهیم کرد .
قبل از انتهای بحث
در این جا به روایتی از حضرت صادق (علیه السلام) اشاره می کنیم که در کتب رجالی وارد شده است.
«عن أبي عبد الله (علیه
السلام) ، قال: إني لأنفس على الأجساد أصيبت معه - يعني أبا الخطاب – النار؛ ثم
ذكر ابن الأشيم فقال: كان يأتيني فيدخل علي هو و صاحبه، و حفص بن ميمون، و
يسألوني، فأخبرهم بالحق، ثم يخرجون من عندي إلى أبي الخطاب، فيخبرهم بخلاف قولي،
فيأخذون بقوله، و يذرون قولي»(55)
طبق این روایت که
آقای خویی سند آن را قوی می داند «ابن اشیم وحفص بن میمون » جزء خطابیّان معرفی
شده اند که قول حق رااز امام می شنوند ولی در نهایت به قول و نظر ابوالخطاب عمل می
کنند.
حفص بن میمون از
اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) شمرد شد است.(56) علامه حلّی پس از بیان روایت فوق درحق
وی واین که در سند، حنّان واقفی است که وثاقتش مورد تأئید است، می فرماید: درنظر
من باید در روایات حفص بن میمون توقف نمود .(57)
ابن اشیم هم موسی
بن اشیم می باشد که شیخ در رجال، وی را از اصحاب امام باقر (علیه السلام) شمرده
است .(58) برقی وی را یک بار از اصحاب حضرت باقر (علیه السلام) و دوبار ازاصحاب حضرت صادق (علیه السلام) شمرده و او را با ذکر روایت فوق، خطابّی می داند
و با ذکر کلام کشّی ابن اشیم را در اینجا موسی بن اشیم می داند و به نقل از ابن
اشیم روایتی از «بصائرالدرجات» صفار، ذکر می کند که به تعبیر آقای خویی گاهی به آن
جهت، استقامت موسی بن اشیم و معارض با روایت صدر بحث تمسک می شود . مطابق این
روایت ابن اشیم در محضر حضرت بوده است و مشاهده می کند که ایشان در تفسیر آیۀ
واحدی از قرآن به ترتیب به دو نفر دوجواب متفاوت ارائه نمودند و او هم در قلبش
وسواس و شبهه ای حاصل می شود مبنی بر این که ابن قتاده ای را که در تک تک حروف و کلمات
دقت داشت رها نموده و نزد فردی آمده است که اشتباهات گزاف در تسفیر قرآن دارد، ولی
کم کم آرامش و سکون نفس خود را پیدا کرده
و حضرت به او می گوید : خداوند به استناد آیۀ « هذا عطائنا فامنن أو امسک بغیرحساب
» تفویض به سلیمان (علیه السلام) و به
استناد آیۀ « ما آتاکم الرسول فخدوه ومانهاکم عنه فانتهوا » تفویض به پیامبر (صلی
الله علیه و آله) را بیان کرده است و هرچه به پیامبر تفویض شده باشد به ما هم
تفویض شده است(60) .
آقای خویی بعد از
نقل این عبارتِ برقی آورده است که روایت اوّل از کشّی حاکی از فساد عقیدۀ وی در
اواخر عمرش و لحوق ابن اشیم به ابوالخطاب و کشته شدن ِ با اوست واین منافاتی با
استقامت وی در ابتدای عمرش ندارد (61)، علاوه بر این که این روایت سند ضعیفی دارد(62)
والبته مشابه این روایت در محتوا، با سند قوی نیز نقل شده اند(63). وی در نهایت
دارد:« إن الرجل علی کل تقدیر لم تثبت وثاقته فهو مجهول الحال .» ( 64)
پس علی أیّ حالٍ
حفص بن میمون وموسی بن اشیم را می توان از دیگر خطابیان مشخص شده در روایات شمرده که
در کتب تاریخ عمومی همچون تاریخ طبری، مسعودی، یعقوبی و سایر تواریخ ذکر چندانی از
ابوالخطاب ویارانش نشده است وحد اکثر به قضیه کشته شدن آنها به طور مجمل اشاره
گشته است .
بررسی تفصیلی برخورد
ائمه با ابوالخطاب وخطابّیه :
ائمه اطهار (علیهم
السلام) پس از آغاز فعالیت انحرافی
ابوالخطاب به طور شدید با وی وتفکرات و تحریفاتش بر خورد نمودند.عمدۀ روایات مرتبط
با این بحث را کشّی آورده است ولی مرحوم خویی با نقل آن روایات و اضافاتی نسبت به
آنها ،جمع آوری جامعی داشته اند.(65)
ایشان روایات کشّی
درباره ابوالخطاب را چند دسته دانسته اند : آنها که به افراد ضالّ فاسد العقیدۀ دیگری
غیر از ابوالخطاب مربوط است و نامی از ابوالخطاب ندارد ؛ آنها که نام ابوالخطاب را
مشخصاً مطرح کرده است؛ ودسته سوم آنها که ذمّ عامی در عنوانی عام اعّم از
ابوالخطاب ودیگر غالیان را آورده است . ایشان طایفۀ اول را نمی آورد و طایفۀ دوم
را 22 روایت دانسته وکامل آنها را ذکر کرده و طائفۀ سوم را 18روایت می شمرد و در صفحه
256 ، 15روایت دیگر غیر از روایات کشّی را از سایر منابع اضافه می نماید .
ما در اینجا نمونه
هایی از این روایات را ذکر می کنیم . در دسته ای از این روایات ائمه (علیه السلام) به لعن ابوالخطاب و نفی مردم از
وی پرداخته اند به عنوان نمونه روایتی معتبره در ترجمه جعفربن واقد در معجم الرجال
از ابوجعفر الثانی (علیه السلام) ذکر شده
که فرمود: « خداوند، ابوالخطاب ، اصحاب وی و شاکین درلعن وی را لعنت کند .»
کشّی هم در روایت 510
خود سخن امام صادق (علیه السلام) را ذکر کرده که فرمود : « خداوند ابوالخطاب را
لعنت کند که باعث ترس من در حال قیام ، قعود و خواب شد . خدایا آتش جهنم را به او
بچشان .»
درحدیث 520 کشّی،
امام به مفضل می فرماید :
« اتق السفلة واحذر
السفلة فإنّی نهیت اباالخطاب فلم یقبل منّی »
و درحدیث 522 از
رجلی نقل شده که امام صادق (علیه اسلام) فرمود که « ابوالخطاب احمق بود واحادیث
مرا حفظ نمی کرد و از طرف خود به آنها اضافاتی داشت .»
آقای خویی در ترجمه
مغیرة بن سعید روایتی از کشّی می آورد که امام از بیانات ابوالخطاب برائت می جوید.
شیخ طوسی از اسحاق بن یعقوب روایتی می آورد که از محمدبن عثمان عمری (رحمه الله)
می خواهد که مکتوباً پاسخ برخی سؤالات و مشکلات وی را از امام بگیرد و در توقیع
حضرت آمده «.... و امّا ابوالخطاب محمد بن ابی زینب الاجدع ملعون و اصحابه ملعونون
، فلا تجالس اهل مقالتهم و أنی منهم بریء و آبائی منهم برآء.»(66)
در دسته دیگری از
روایات ، ائمه (علیه السلام) ابوالخطاب را
با عناوینی چون کافر ، فاسق ، مشرک ، شاگرد شیطان و برتر از آن ها «خالد در نار»
معرفی کرده اند.
در روایت 524 کشّی،
حضرت صادق (علیه اسلام) می فرماید :« عَلی ابن الخطاب لعنة الله والملائکة والناس
اجمعین فأشهد بالله أنه کافر فاسق مشرک وانه یحشر مع فرعون فی اشدّ العذاب غدوّاً
وعشیاً »
همچنین آقای خویی
در حدیث 19 طایفۀ اوّل، از امام رضا (علیه اسلام) نقل می کند که فرمود : «و کان
ابوالخطاب یکذب علی ابی عبدالله (علیه السلام) فاذاقه الله حرّ الحدید.» ایشان
همچنین در ترجمه محمد بن بشیر روایتی مشابه از امام کاظم (علیه السلام) آورده اند .
در روایت 531 کشّی
از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده که
اگر عیسی در مقابل تحریفات نصاری سکوت می کرد خداوند حق داشت تا بینایی و شنوایی
او را از او بگیرد و اگر من هم در مقابل ابوالخطاب ساکت باشم گرفتار این بلا می
شوم .
در دسته ای از
روایات، حضرات بر کذب بستن ابوالخطاب به ائمه (علیهم السلام) اشاره
کرده اند.
در روایت 21 طائفۀ
اوّل آقای خویی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:« ما اهل بیت راستگو هستیم ولی از دروغگویی که به ما
دروغ ببندد درامان نیستیم و لذا در نزد مردم، راست ما به دروغ او ساقط می شود و
مسیلمه بر پیامبر (صلّی الله وعلیه واله)، عبدالله بن سبا بر امیرالمؤمنین (علیه
السلام) و مختار برامام حسین (علیه السلام) و حارث شامی وبنان بر علی بن حسین (علیه
السلام) وجماعتی از جمله ابوالخطاب بر من دروغ بسته اند وسپس فرمود :« لعنهم الله
،إنّا لا نخلو من کذّاب یکذب علینا أو عاجز الرأی، کفانا الله مئونة کل کذّاب و
اذاقهم الله حرّ الحدید.»
در ترجمه محمدبن
علی صیرفی از قول فضل بن شاذان آورده است که «انّ من الکذّابین المشهورین اباالخطاب».
در ترجمۀ مغیرة بن سعید در روایتی معتبره از کشّی آمده است که پس از عرضۀ مقداری
احادیث از ابوالخطاب بر امام هشتم (علیه السلام) ،ایشان تعداد زیادی از آنها را از
امام صادق (علیه اسلام) انکار می کند و می فرماید :« انّ اباالخطاب کذب علی ابی
عبدالله (علیه السلام) ، لعن الله اباالخطاب .» ودر همان جا روایتی دیگر به این
محتوا آمده است.
در برخی روایات،
ائمه (علیهم السلام) برخی آیات منفی قرآنی
را بر این جماعت تطبیق نموده اند. در روایت 511 و543 کشّی، حضرات جماعتی از جمله ابوالخطاب را به
عنوان أفّاک اثیم در آیه «هل انبئکم علی من تنزل الشیاطین ، تنزل علی کل أفاّک
اثیم » می شمرد .
در دسته ای از
روایات، ائمه (علیهم السلام) نوع احکام و
عقاید و تفاسیر صادر شده از ابوالخطاب را باطل و اشتباه معرفی می نمایند .
در روایت 538 کشّی
،امام صادق (علیه السلام) به شدّت کلام ابوالخطاب را که آیۀ «وهو الذی فی السماء
اله وفی الارض اله » را درباره امام می داند نفی کرده وخود را فقط عبد مملوک
خداوند می شمرند و کلمات ابوالخطاب را تصغیر عظمت خداوند می شمرند. در روایت 519
کشّی نیز حضرت در حضور ابوالخطاب برخی احادیث مروی از سوی او را انکار می کنند
والبته روایت می گوید که ابوالخطاب لحیۀ حضرت را گرفت و به جهت این مطلب کشّی می
آورد که این غلط و وهمی در حدیث است ، چرا
که ابوالخطاب به خود اجازه نمی دهد به کمترین عبد امام دست بزند چه برسد به امام
صادق (علیه السلام)
در روایت 515 آمده
است که راوی به امام می گوید که ابوالخطاب گفته است که امام دست خود را بر سینه او نهاده و او را
عالم به غیب وأمین بر احیاء واموات ائمه و صاحب سّر خود نموده است و امام هرگونه
تماس بدنی با وی را نفی کرده وعلم غیب وسایر دروغ وی را انکار کرده ونفی می نمایند .
ازصدوق نیز نقل شده
که به امام عرضه شد که ایشان فرموده اند :« اذا عرفت الحق فاعمل ما شئت » که در
پاسخ امام وی را لعن کرده و این مسئله را نفی می کنند.(67)
مطابق روایت 512 و
513 کشّی ، زمانی که کلمات ابی الخطاب مبنی بر تأویل هر یک از خمر ، میسر ، انصاب
و ازلام و سایر فواحش و حتّی عبارات به « رجل» ، به امام صادق (علیه السلام) می
رسد ، حضرت می فرماید .« ما کان الله عزّوجلّ لیخاطب خلقه بما لا یعلمون » وحتی در
نامه ای به وی با ذکر اشتباهات او می فرمایند :« لیس هو کما تقول انّا اهل الحق و
فروع الحق طاعة الله و عدّونا اصل الشّر و فروعهم الفواحش و کیف یطاع من لا یعرف و
کیف یعرف من لا یطاع .»
از جمله احکام باطل
صادر شده از سوی ابوالخطاب تأخیرنماز مغرب به جهت ادراک ثواب تا هنگام در آمدن ستارگان بوده است که در روایات مکرّر ،
حضرات با دانستن این اقدام برخی کوفیان و لعن ابوالخطاب، این امر را نفی کرده و
تأخیر عمدی مغرب تا هنگام غیبوبت شفق را عمل عدوالله ، ابوالخطاب دانسته و خلاف
سنت نبوی شمرده اند و نقل این فتوا از سوی وی به استناد امام صادق (علیه السلام)
را کذب محض می شمرند .(68)
در نهایت بحث
روایات، روایتی از ائمه(علیهم السلام) در
نفی سیرۀ کل غلات مطرح می کنیم .
این روایت در شماره
551 کشّی از امام صادق (علیه السلام) آمده
که راوی عرض کرد:« إن قوماً يزعمون أنكم آلهة يتلون علينا بذلك قرآنا يا أيها
الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا إني بما تعملون عليم» وحضرت در پاسخ
فرمودند:« يا سدير سمعي و بصري و شعري و بشري و لحمي و دمي من هؤلاء براء برأ الله
منهم و رسوله ما هؤلاء على ديني و دين آبائي و الله لا يجمعني و إياهم يوم القيامة
إلا و هو عليهم ساخط قال قلت فما أنتم جعلت فداك؟ قال خزان علم الله و تراجمة وحي
الله و نحن قوم معصومون أمر الله بطاعتنا و نهى عن معصيتنا نحن الحجة البالغة على
من دون السماء و فوق الأرض ».
در روایت 539 آمده
است که امام صادق (علیه السلام) فرمود : « قوم يزعمون أني لهم إمام و الله ما أنا
لهم بإمام ما لهم لعنهم الله كلما سترت ستراً هتكوه هتك الله ستورهم أقول كذا
يقولون إنما يعني كذا إنما أنا إمام من أطاعني.» و در روایت بعدی می فرماید که : «
من قال إنا أنبياء فعليه لعنة الله و من شكّ في ذلك فعليه لعنة الله.»
قبل از اتمام بحث
توجه به نکته ای ضروریت دارد و آن این که اگر در سند روایتی ابوالخطاب آمده باشد و
یقین به نقل این روایت از وی در ایام استقامتش داشته باشم ، روایت معمول بهاست.
مرحوم خویی به این
امر پرداخته اند و از عدّه شیخ طوسی(69) نقل کرده اند که اگر بدانیم روایت در حال
استقامت محمد بن ابی زینب اخذ شده باشد ، معمول بهاست و لذا وی در این حال ثقه است
. قرینۀ این مطلب، روایت صحیح کشّی است از ابی الحسن (علیه السلام) که: «انّ ابی
الخطاب کان ممّن أعاره الله الایمان فلّما کذب علی أبی سلبه الله الایمان » (70)
ایشان دارد که : از
این روایت استفاده می شود که وی زمانی، معتنی به و دارای شأن بوده است و بر امام
دروغ نمی بسته است ولی بعدش کاذب شد.
از جمله قرائن دیگر
بر این امر روایت کلینی از محمدبن یحیی از احمد بن محمد بن عیسی از علی بن حکم از
علی بن عقبه است که گفته است ابوالخطاب قبل از فاسد شدن حامل مسائل و پرسشهای
اصحاب به امام و گیرندۀ پاسخ های آنها برای اصحاب بوده است (71) و سپس روایت وی از
امام را نقل می کند .
کلینی نیز از علی
بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر از عمربن اذینه از زراره نقل کرده که زراره گفت
:«حدّثنی ابوالخطاب فی أحسن مایکون حالاًً قال سأ لت ابا عبدالله ...... ».(72) (73) ازاین
روایت نیز استفاده می شود که فقیهی چون
زراه روایتی را که در شرایط ایمانی مطلوب از ابوالخطاب شنیده است نقل می کند .
البته ظاهراً ابن غضائری با این مبنا که به روایت وی در حال استقامتش عمل شود،
مخالف است و لذا دارد :« امره شهیر و أری ترک ما یقول اصحابنا حدّثنا ابوالخطاب فی
ایام استقامته .»(74)
در هر حال بعد از اثبات
فساد و بدعت های او ، شیعه نزد امام صادق (علیه السلام) رفته و از ایشان خواسته
اند فردی دیگر را جهت رجوع در دین به ایشان ، معین نماید تا حامل مسائل آنان و
پاسخ گوی مطالب باشد .(75)
عقاید خطابیه و
احکام آنان :
درعقاید خطابیه ،
سیر تدریجی غلّو به مراحل بالاتر وجود دارد .آنان پس از اثبات الوهیت در امام صادق
(علیه السلام) ابتدا ابوالخطاب را وصی و قیّم امام (76) و سپس او را پیامبر امام
صادق (علیه السلام) دانستند که پس از مرگ
از ملائکه شد .(77)
ابوالخطاب مدّعی
بود که امام او را وصی خود قرار داده و اسم اعظم را به او آموخته است و کم کم مدعی
نبوت و رسالت شد و خود را از ملائکۀ فرستاده شده برای هدایت مردم دانست .
قبل از این هم وی
خود را نزد پیروان، همان جعفر بن محمد معرفی کرده بود چرا که او می تواند به هر
صورت و شکلی در آید . بعضی پیروانش نقل کرده اند که شخصی سؤالی از امام صادق (علیه
السلام) در مدینه پرسیده بود و همان سؤال را در کوفه از ابوالخطاب پرسید و
ابوالخطاب پاسخ داد که مگر تو نبودی که در مدینه این مسأ له را از من پرسیدی و
پاسخ گرفتی ؟!(78)
و در برخی منابع
آمده است وی ابتدا مدعی الوهیت جعفرالصادق (علیه السلام) وسپس الوهیت خودش شد و این که پس از ائمه، حلول
روح در وی شده است و آیه شریفه « فاذا سّویته و نفخت فیه من روحی » را چنین تفسیر
کرده اند که او آدم بوده و ما هم فرزندان وی هستیم که روح الوهی وی در ما دمیده
شده است .(79)
از جمله روایات
دروغ وی روایتی است که می گوید ابو عبدالله جعفر بن محمد (علیهما السلام) را دیدم که در سنگی نشسته است و به او گفتم ای
سرورم ملکوت و عظمت خود را به من نشان بده ، امام گفت آیا ایمان نیاورده ای ، گفتم
باشد تا قلبم مطمئن شود . پس امام دستش را بر زمین پهن کرد و در آن زمان دیدم زمین
ها و همه مخلوقات در قبضه او قرار گرفته اند . سپس گفت من پایۀ حجرالاسود هستم و
به ناگاه خانۀ کعبه را روی انگشت خود بلند کرد و کسانی که در اطرافش بوداند به شکل
بوزینه و خوک در آمدند و جای آن خانه دریاچه ای از قیر سیاه بود و فرمود :اینجا
مرکز و جایگاه ابلیس است و سپس آن جا را به حال نخست باز گرداند .(80)